اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1413

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

با قدرت عاجزى را برگزيدى و با قوت ضعيفى را برگزيدى و با غنا محتاجى را برگزيدى . آنكه كرم او چنين باشد سزاى محبت باشد . ديگر معنى آن باشد كه من ترا دوست مىدارم به آن معنى كه تو سزاى محبتى از آنكه ترا بدل نيست و در هر دو كون ترا نظير نيست ، و هرچه عزيزتر دوست‌تر . پس سزاى محبت تويى نه غير تو ، كه هر كه غير ترا دوست دارد آن دوست را مثلى ببايد كه با آن مثل بيارامد . و هركه جز با دوست بيارامد محب نيست . سزاى محبت تويى كه ترا مثل نيست و بدل نيست . پس هركه محب تو است او را با غير تو آرام نيست . و شايد كه اين را معنى آن باشد كه سزاى محبت تويى ، از بهر آنكه هركه غير ترا دوست دارد آن محبوب از محب مراد خويش طلب كند ، باز تو از دوستان همه مراد دوستان طلبى نه مراد خويش . و نيز [ 129 الف ] شايد كه اين را وجهى ديگر باشد ، و آن آنست كه سزاى محبت توى نه غير تو ؛ از بهر آنكه هركه غير ترا دوست دارد ترا بگذارد ، و هركه ترا دوست دارد همه را بيابد . ففى طلب غيرك فواتك و فى طلبك وجود الكل . از اين معنى گفت : لانك اهل لذاكا . باز اين دو محبت را تفسير كرد و گفت : « فاما الذى هو حب الهوى * فشغلى بذكرك عمن سواكا » آن دوستى كه دوستى هوا است مشغول گشتن من است به ياد تو جز از تو مرا ياد نيايد . و اين از آن است كه هم به آن مقدار كه كسى به چيزى مشغول گردد از غير آن چيز فراغت يابد ؛ و هم به آن مقدار كه از چيزى فارغ گردد به غير آن چيز شغل يابد . و اين ظاهر است و متعارف تا هم‌چندان‌كه بنده به دنيا مشغول گردد از عقبى فارغ ماند ، و هم‌چندان‌كه به حق مشغول گردد از خلق فارغ ماند . و مشغول گشتن به چيزى به مقدار محبت آن چيز باشد ، هرچند محبت قوىتر شغل بيشتر ؛ و هرچند محبت ضعيف‌تر فراغ بيشتر . اكنون چنين مىگويد كه محبت من به تو مرا چنان مشغول گردانيده است كه مرا جز تو ياد نمىآيد . و در اين سرى است و آن آنست كه